نامزد اصلح کیست

حمایت چهره های معروف از حسن روحانی

زندگانی امام رضا(ع)
نویسنده : محمد سعید رضائی - ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٥
 

زندگانی امام رضا(ع)

نام : علی

لقب : رضا، صابر، زکی، ولی، فاضل، وفی، صدیق، رضی، سراج الله، نورالهدی، قرة عین المؤمنین، مکیدة الملحدین، کفوالملک، کافی الخلق، رب السریر، و رئاب التدبیر

کنیه : ابوالحسن

نام پدر : موسی

نام مادر : نجمه تکتم

تاریخ ولادت : 11 ذی القعده سال 148 هجری

محل ولادت : مدینه منوره

مدت امامت : 20 سال

مدت عمر : 55 سال

تاریخ شهادت : آخر ماه صفر سال 203 هجری

علت شهادت : انگور زهر آلود

نام قاتل : مأمون ملعون

محل دفن : خراسان

تعداد فرزندان : 1 پسر و1 دختر

 

 

مشهورترین لقب

مشهورترین لقب آن حضرت «رضا» است و در سبب این لقب گفته اند: «او از آن روی رضا خوانده شد که در آسمان خوشایند و در زمین مورد خشنودی پیامبران خدا و امامان پس از او بود. همچنین گفته شده : از آن روی که همگان، خواه مخالفان و خواه همراهان به او خشنود بودند. سر انجام، گفته شده است: از آن روی او رضا خوانده اند که مأمون به او خشنود شد.»

 

 

زندگى و شخصیت امامان شیعه، دو جنبه ارزشى متمایز و با این  حال مرتبط با هم دارد:

اول : شخصیت عملى و علمى و اخلاقى و اجتماعى آنان که در طول زندگى ایشان، در منظر همگان شکل گرفته است و فهم و ادراک آن نیاز به پیش زمینه‏  هاى اعتقادى و مذهبى خاص ندارد، بلکه هر بیننده فهیم و داراى شعور و انصاف مى‏تواند، ارزش ها و امتیازهاى آنان را دریابد و بشناسد.

دوم : شخصیت معنوى و الهى آنان که ریشه در عنایت ویژه خداوند نسبت به ایشان دارد.  شناخت این بعد از شخصیت اهل بیت نیاز به معرفت هاى پیشین  دارد؛ یعنى نخست باید به رسالت پیامبر(ص) ایمان داشت و براساس رهنمودهاى آن حضرت، ولایت عترت را پذیرفت و براى شناخت جایگاه عترت به  روایات و راویان معتبر اعتماد کرد و کوتاه سخن این که بینش هاى مذهبى مختلف، مى‏تواند مانع شناخت این بعد از شخصیت اهل‏ بیت علیهم السلام باشد.

 

 

حیات اجتماعی امام رضا علیه السلام

دوران حیات امام هشتم اوج گیری گرایش مردم به اهل بیت و دوران گسترش پایگاههای مردمی این خاندان است.

چنان که می دانیم امام از پایگاه مردمی شایسته ای برخوردار بود و «در همان شهر که مأمون با زور حکومت می کرد او مورد قبول و مراد همه مردم بود و بر دلها حکم می راند... نشانه ها و شواهد تاریخی ثابت می کند که (در این دوران) پایگاه مردمی مکتب علی علیه السلام از جهت علمی و اجتماعی تا حدی بسیار رشد کرده و گسترش یافته بود. در آن مرحله بود که امام علیه السلام مسئولیت رهبری را به عهده گرفت».

گرچه که در دوران امامت امام رضا علیه السلام دو مرحله فعالیت در سالهای خلافت هارون و سالهای خلافت مامون را می توان از یکدیگر جدا کرد و برای هر یک از این دو مرحله ویژگیهای متمایز از دیگری یافت، اما اگر به ویژگی عمومی این دوران بنگریم، خواهیم دید «هنگامی که نوبت به امام هشتم علیه السلام می رسد... دوران، دوران گسترش و رواج و وضع خوب ائمه است و شیعه در همه جا گسترده اند و امکانات بسیار زیاد است که منتهی می شود به مسئله ولایتعهدی. البته در دوران هارون، امام هشتم در نهایت تقیّه زندگی می کردند. یعنی کوشش و تلاش را داشتند، حرکت را داشتند، تماس را داشتند، منتهی با پوشش کامل ... مثلاً دعبل خزاعی که در باره امام هشتم در دوران ولایتعهدی آن طور حرف می زند دفعتاً از زیر سنگ بیرون نیامده. جامه ای که دعبل خزاعی می پرورد یا ابراهیم بن عباس را که جزو مداحان علی بن موسی الرضاست، یا دیگران و دیگران این جامعه بایستی در فرهنگ ارادت به خاندان پیغمبر سابقه ای نداشته باشد. آنچه در دوران علی بن موسی الرضا علیه السلام یعنی ولایتعهدی پیش آمد نشان دهنده این است وضع علاقه مردم و جوشش محبّتهای آنان نسبت به اهل بیت در دوران امام رضا علیه السلام خیلی بالا بوده است. به هر حال همه اینها موجب شد که علی بن موسی الرضا علیه السلام بتوانند کار وسیعی بکنند که اوج آن به مساله ولایتعهدی منتهی شد».

حقیقت آن است که در این دوران، بدی اوضاع میان امین و مأمون به امام کمک کرد تا بار سنگین رسالت خویش را بر دوش کشد، بر تلاشهای خود بیفزاید، و فعالیتهای خود را دوچندان کند، چه در این زمان زمینه آن فراهم گشت که شیعیان با او تماس گیرند و از رهنمودهای او بهره جویند، و همین امر در کنار برخوردار بودن امام از ویژگیهای منحصر به فرد و رفتار آرمانی که در پیش گرفته بود سرانجام به تحکیم پایگاه و گسترش نفوذ امام در سرزمینهای مختلف حکومت اسلامی انجامید. او خود یک بار زمانی که درباره ولایتعهدی سخن می گوید، به مامون چنین اظهار می دارد: «این مساله که بدان وارد شده ام هیچ چیز بر آن نعمتی که داشته ام نیفزوده است. من پیش از این در مدینه بودم و از همان جا نامه ها و فرمانهایم در شرق و غرب اجرا می شد و گاه نیز بر الاغ خود می نشستم و از کوچه های مدینه می گذشتم، در حالی که در این شهر عزیزتر از من کسی نبود». در این جا بسنده است سخن ابن مونس - دشمن امام - را بیاوریم که به مأمون می گوید: ای امیر مؤمنان، این که اکنون در کنار توست بتی است که به جای خدا پرستش می شود.

در چنین شرایطی و پس از آن که حضرت رضا علیه السلام بعد از پدر مسئولیت رهبری و امامت را به عهده گرفت در جهان اسلام به سیر و گشت پرداخت و نخستین مسافرت را از مدینه به بصره آغاز فرمود، تا بتواند به طور مستقیم با پایگاه های مردمی خود دیدار کند و درباره همه کارها به گفتگو بپردازد. عادت او چنین بود که پیش از آن که به منطقه ای حرکت کند، نماینده ای به دیار گسیل می داشت تا مردم را از ورود خویش آگاه کند تا وقتی وارد شهر می شود مردم آماده استقبال و دیدار با او باشند. سپس با گروههای بسیار بزرگ مردم اجتماع بر پا می کرد و در باره امامت و رهبری خود با آنان گفتگو می فرمود. آنگاه از آنان می خواست تا از او پرسش کنند تا پاسخ آنان را در زمینه های گوناگون معارف اسلامی بدهد. سپس می خواست که با دانشمندان علم کلام و اهل بحث و سخنگویان، همچنین با دانشمندان غیر مسلمان ملاقات کند تا در همه باب مناقشه به عمل آورند و با او به بحث و مناظره بپردازند.

پدران حضرت رضا علیه السلام به همه این فعالیتهای آشکار مبادرت نمی کردند. آنان شخصاً به مسافرت نمی رفتند تا بتوانند مستقیم و آشکار با پایگاه های مردمی خود تماس حاصل کنند. اما در دوران امام رضا علیه السلام این مسئله امری طبیعی بود، چرا که پایگاههای مردمی بسیار شده و نفوذ مکتب امام علی علیه السلام از نظر روحی و فکری و اجتماعی در دل مسلمانان که با امام آگاهانه همیاری می کردند افزایش یافته بود.

پس از آنکه امام مسئولیت امامت را به عهده گرفت همه توانایی خود را در آن دوره، در توسعه دادن پایگاههای مردمی خود صرف کرد اما رشد و گسترش آن پایگاهها و همدلی آنان با کار امام به این معنی نبود که او زمام کارها را به دست گرفته باشد. با وجود همه آن پیشرفتها و افزایش پایگاه های مردمی، امام بخوبی می دانست و اوضاع و احوال اجتماعی نشان می داد که جنبش امام علیه السلام در حدی نیست که حکومت را در دست گیرد، زیرا با پایگاههای گسترده ای که حضرت داشت، گرچه از او حمایت و پشتیبانی می کردند، اما نظیر این پایگاهها به این درد نمی خورد که پایه حکومت امام علیه السلام گردد. چه، پیوند آن با امام پیوند فکری پیچیده و عمومی بود و از قهرمانی عاطفی نشانی داشت. این همان احساسهای آتشین بود که روزگاری پایه و اساسی بود که بنی عباس بر آن تکیه کردند و برای رسیدن به حکومت بر امواج آن عواطف سوار شدند. اما طبیعت آن پایگاه ها و مانند های آن به درد آن نمی خورد که راه را برای حکومت او و در دست گرفتن قدرت سیاسیش هموار سازد.

امام رضا علیه السلام در این مرحله خود را آماده آن می کرد تا مهار حکومت را به دست گیرد، اما با شکلی که خود مطرح کرده بود و می خواست نه در شکلی که مأمون اراده می کرد و در آن شکل ولایتعهدی را به او عرضه داشت و او آنرا رد کرد و نخواست.

این تصویری است از دوران امام که می تواند در تفسیر دو رخداد مهم یعنی مسئله ولایتعهدی و نیز مسئله پیشنهاد خلافت به امام از سوی مأمون ما را راهگشا باشد. به تعبیری دیگر، می توان گفت تنشهای موجود در آن زمان هنوز باقیمانده هایی از طوفانی بود که از چند دهه قبل علیه حکومت اموی و از سوی دو خاندان مهم علوی و عباسی بر پا شده بود. در میان چنین طوفانی بود که قدرت طلبان خاندان عباسی بر اسبهای لجام گسیخته خود می نشستند و هر گونه که می خواستند به سوی هدف خود - و با این دیدگاه که هدف وسیله را توجیه می کند - می رانند و گاه هم در این هیاهو و در غیاب دیده های مردم خنجری هم از پشت به خاندان علوی می زدند و پس از آن میوه ای را که در دست مجروح این خاندان بود، به زور و به چنگال نیزه نیرنگ در می ربودند.

خاندان عباسی از سویی از نام «آل محمد» سوء استفاده می کرد، چندان که گاه به خاطر نزدیکی طرز کار یا تبلیغاتشان با آل علی، در مناطق دور از حجاز این گونه وانمود می کردند که همان خط آل علی هستند. حتی لباس سیاه بر تن کردند و می گفتند: این پوشش سیاه لباس ماتم شهیدان کربلا و زید و یحیی است، و عده ای حتی از سرانشان، خیال می کردند که دارند برای آل علی کار می کنند.

از سویی دیگر نیز همین خلفای خاندان عباسی از همان روزهای نخست سلطه خود کاملاً میزان نفوذ علویان را می دانستند و از آن بیم داشتند. سختگیریهایی که از همان دوران آغازین حکومت عباسی علیه بذ الحسن به عمل آمد، گواهی بر این ترس و وحشت عباسیان از اهل بیت و علاقه مردم به آنان است. گواهی دیگر آن که آورده اند: منصور هنگامی که به جنگ با محمد بن عبدالله و برادرش ابراهیم - از علویان - مشغول بود شبها را نمی خوابید، حتی در همین زمان دو کنیز برای او آوردند که آنها را رد کرد و گفت: «امروز روز زنان نیست و مرا با آنان کاری نه، تا آن زمان که بدانم سر ابراهیم از آن من و یا سر من از آن ابراهیم می شود. او در همین جنگها پنجاه روز جامه از تن نکند و از فزونی اندوه نمی توانست درست سخن خود را پی گیرد.»

این نگرانی در دوران پس از منصور نیز ادامه یافت و نگرانی مهدی و هارون عباسی بیش از منصور بود، چندان که در همین دوران امام کاظم علیه السلام آن زندانهای سخت خود را گذراند. پس از این دو، نوبت به مأمون رسید. در دوران مأمون مسئله دشوارتر و بزرگتر و مشکل آفرین تر بود. چه، شورشها و فتنه های فراوانی سرتاسر ولایتها و شهر های بزرگ اسلامی را در برگرفته بود تا جایی که مأمون نمی دانست چگونه آغاز کند و چه سان به حل مسئله بپردازد. او می دید و از این رنج می برد که سر نوشتش و سر نوشت خلافتش در معرض تند بادهایی قرار گرفته که از هر سو بر آن می تازد.

مأمون در کنار این ترس و نگرانی از هوشی سرشار، فهمی قوی، درایتی بی سابقه، شجاعتی کم نظیر و جدیتی راهگشا بهره مند بود و اینها همه در کنار هم، او را بدان رهنمون گشت که ابتکاری تازه بر روی صحنه آورد و امام هشتم را باتجربه ای بزرگ رویاروی سازد و مسئله ولایتعهدی را پیش آورد، هرچند در این زمینه نیز، تدبیر امام علیه السلام او را ناکام ساخت


 
comment نظرات ()
 
امام رضا
نویسنده : محمد سعید رضائی - ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٠
 


 
comment نظرات ()
 
شهید محمد جواد دل اذر
نویسنده : محمد سعید رضائی - ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٤
 

بعد از دوران ابتدایی، شغل سفالگری را انتخاب کرد، و تحصیلاتش را در مدرسه ی شبانه ادامه داد(7).

او دوره ی دبیرستان را در مدرسه ی شبانه ی حکیم نظامی قم گذراند. در سال سوم ترک تحصیل کرد. و امرار معاش به پدرش کمک می کرد(8).تا زمانی که محل کارش در نزدیکی مدرسه ی دارالشفاء قم بود با طلاب جوان، بیدار و آگاه، آشنا شده و با مطالعه ی مستمر و همنشینی با آنها، در جریانات سیاسی مملکت قرار گرفت.و از مبارزین ضد رژیم پهلوی بود.در تکثیر و توزیع پیام ها، نوار و اعلامیه های حضرت امام، نقش به سزای داشت. و در همین رابطه، گروهی را در خارج از قم آموزش می داد(9). فردی پرجنب وجوش، فعال، متواضع(10)، مبارز، آرام، صبور، مهربان، مومن، انقلابی(11)، متین خونگرم(12) و کاملا نظامی، سیاسی و مذهبی بود(13). محمد جواد بسیار مطالعه می کرد(14). و کتاب های استاد مطهری، کتاب های مذهبی و نشریات دینی و سیاسی را می خواند(15). و مفاتیح و قرآن را نیز می خواند.و به نماز و روزه اهمیت می داد(16).


در فراغت پنج شنبه و جمعه، به تهران می رفت، و در مهدیه ی تهران در سخنرانی های مرحوم شیخ احمد کافی شرکت می کرد. و به زیارت شاه عبدالعظیم و مسجد جمکران می رفت. و در دعاهای توسل، کمیل و ندبه شرکت می کرد(17). محمد جواد از افراد لاابالی، دورو، منافق(18)، ترسو، تنبل(19)، متکبر، مغرور، بی بند و بار(20) و کسانی که مخالف با امام و روحانیت بودند، بدش می آمد. شدیدا با آنها برخورد می کرد(21).در فعالیت های جمعی، با قاطعیت عمل می کرد. و اگر زمانی کارها خوب انجام نمی شد، عصبانی می شد(22). او تظاهرات و راه پیمایی های قم را رهبری می کرد. تشکیلات بزرگ ساختن کوکتل نولوتوف و جمع آوری اسلحه، به عهده ی او بود(23). محمد جواد در مبارزه با کماندوها از وسایل انفجاری،مانند سه راهی و چیزهای دیگر استفاده می کرد. ماموران شهربانی و کماندو های قم را به زانو در آورده بود. و حتی چندین بار از طرف ساواک قم تهدید شده بود(24).
او در روز رحلت آیت الله زاهدی با دوستانش، با یک حرکت انقلابی جنازه را تشییع کردند. با تجمع در میدان آستانه جوانان انقلابی شهر و خود جواد، از پشت بام مدرسه فیضیه بالا رفتند. و بعد از چهارده سال در بسته ی فیضیه را باز کردند. و با تکبیر مردم و روحانیت، همه به داخل فیضیه رفته و بعد از نظافت، عکس امام را در آنجا نصب کردند. و با هم نماز جماعت وحدت خواندند(25). و زمانی که به حرم حضرت معصومه(س) رفته بود، پیش روی سربازها عکس شاه را از بالای در حرم پایین آورد و به جای آن عکس امام خمینی را گذاشت(26).
در آن زمان تشییع جنازه ی شهدا بعد از تظاهرات، ممنوع بود. ولی محمد جواد با عده ای از دوستانش، یک تابوت را پر از چوپ کرده و آن را مثل مرده تشییع می کردند.وقتی نظامی ها حمله کردند، آنها خیلی آرام تابوت را زمین گذاشته، و چوپ ها را برداشته، و نظامی ها را زدند(27).
محمد جواد نوزده ساله بود(28) که وارد نیروی هوایی شد. و بی دینی، بی عدالتی و بی تقوایی نظام را دید، نتوانست تحمل کند(29) وپس از بیست ماه خدمت، از آنجا بیرون آمد(30). پس از ورود امام خمینی به قم، اولین کمیته ها را بنا کرد(31).
او محافظت از امام را بر عهده داشت. سوار بر ماشین لندرور، ماشین حامل امام را محافظت می کرد، که در نزدیکی عوارضی قم ماشین چپ شد. و روی کمر جواد افتاد و کمرش شکست. ولی دوباره با همان کمر شکسته و گچ گرفته، در جنگ کردستان شرکت کرد. و به مبارزه با حزب کومله و دموکرات پرداخت. انبار اسلحه های آنان را کشف و ضبط کرد(32). محمد جواد پس از پیروزی انقلاب اسلامی، به عضویت سپاه در آمد(33). و با شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، در سال1359، از طریق سپاه پاسداران به جبهه های حق علیه باطل اعزام شد(34). و از همان اوایل، در جبهه های غرب و جنوب فعالیت زیادی داشت(35). او همه چیزش جنگ بود(36).در عملیات خیبر مجروح شد. و شش ماه در بیمارستان بستری بود(37). محمد جواد در جنگ، تیزبین و دوراندیش بود. و پیش بینی های بیسار جالب داشت و اکثرا باعث پیروزی سپاه اسلام می شد. او می گفت« این جنگ، جنگ اسلام و کفر است وباید پیروز شویم، این بنی صدر است که پیروزی اسلام را به عقب می اندازد.»(38) او برای تکلیف وظیفه ی الهی و اطاعت از فرمان رهبری، به جبهه رفت(39). محمد جواد در برابر مشکلات بردبار و صبور بود(40)، و آن ها را بر زبان نمی آورد(41). و در جبهه هم هر وقت تحت فشار بود، به خط مقدم می رفت و از نزدیک مشکلات را حل می کرد(42). او به خدا، پیامبر (ص) و ائمه اطهار(ع) با جان و دل ایمان داشت(43). و به افراد خانواده، افراد متعهد، با ایمان(44)، اهل نماز، با حجاب، اهل مبارزه و امام خمینی عشق می ورزید(45)، و به افرادی که در میدان جنگ شجاعت به خرج می دادند و خوش فکر بودند علاقه داشت(46). او همیشه توصیه می کرد تا جنگ تمام نشده، مرخصی رفتن معنا ندارد(47)، پس پشت جبهه ها را حفظ کنید(48). و از امام پیروی کنید(49). در جبهه ها آنقدر شجاع بود که به شیر جبهه معروف بود(50). او برای مبارزه با منافقین و سلطنت طلب ها و صهیونیست ها، تا فلسطین و لبنان نیز رفت(51).بزرگترین آرزویش شهادت(52)، خدمت کردن(53) و پیروزی اسلام بر کفر بود(54). یکی از همرزمان جواد تعریف می کرد:«قبل از عملیات آزاد سازی فاو به جواد گفتیم:« فلانی، بیا تو قرار گاه تا دور هم باشیم. گفت:نه، من باید جای دنجی برای خودم پیدا کنم، یک متر در یک متر و آنجا خودم باشم و خدا. خلاصه، ما هر چی اصرار کردیم پیش ما نماند و رفت سراغ چیزی که خودش می خواست. یک چهاردیواری پیدا کرد مثل این حمام های کوچک. دیگر خدا میداند که توی آن اتاقک، و در خلوت عاشقانه اش با خدا، چه برنامه هایی داشت. عملیات آغاز شد، پا به پای نیروهای تحت امرش، رفت آن طرف اروند. گفتیم : آقا جواد، این قدر خودت را اذیت نکن. خسته می شوی، و از پا می افتی. لااقل شبی دو، سه ساعت بیا این طرف آب، و قدری استراحت کن. گفت: این را دیگر از من نخواه، من وقتی رفتم آن طرف، دیگر این طرف بیا نیستم.»(55).»
محمد جواد پس از مدتی، به سمت معاونت لشکر و سپس فرماندهی لشکر14 علی بن ابی طالب منصوب شد.از خود رشادت ها و از خود گذشتگی های فراوانی نشان داد(56). و بعد از پنج سال و نیم خدمت در جبهه ها، و مجروحیت های زیاد(57) ، در عملیات غرور آفرین والفجر8 که منجر به آزادسازی شهر فاو عراق شد، در حالی که در حال(58) خواندن نماز مغرب و عشاء بود(59)، بر اثر اصابت ترکش به سر و دست در1364/12/13، به درجه ی رفیع شهادت نایل گشت(60). او اولین شهید خانواده بود(61).
پیکر پاکش را طی مراسم با شکوه، در نوزدهم اسفند ماه سال1364، در گلزار شهدای علی بن جعفر شهرستان قم به خاک سپردند(62).


 
comment نظرات ()
 
کلام شهید دکتر مصطفی چمران
نویسنده : محمد سعید رضائی - ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٠
 

رقص مرگ !

متن زیر آخرین نوشته دکتر چمران می باشد که چند دقیقه قبل از شهادت آن را نگاشته است :

 

(( ای حیات ! با تو وداع می کنم ، با همه مظاهر و جبروتت . ای پاهای من ! می دانم که فداکارید ، و به فرمان من مشتاقانه به سوی شهادت – صاعقه وار به حرکت در می آیید ، اما من آرزویی بزرگتر دارم . به قدرت آهنینم محکم باشید . این پیکر کوک ، ولی سنگین از آرزوها و نقشه ها و امیدها و مسئولیت ها را به سرعت مطلوب به هر نقطه دلخواه برسانید . در این لحظات آخر عمر ، آبروی مرا حفظ کنید . شما سالهای دراز به من خدمتها کرده اید . از شما آرزو می کنم که این آخرین لحظه را به بهترین وجه ، ادا کنید . ای دستهای من ! قوی و دقیق باشید . ای چشمان من ! تیزبین باشید . ای قلب من ! این لحظات آخرین را تحمل کن . به شما قول می دهم که پس از چند لحظه همه شما در استراحتی عمیق و ابدی آرامش خود را برای همیشه بیابید . من چند لحظه بعد به شما آرامش می دهم ، آرامشی ابدی . چه ، این لحظات حساس وداع با زندگی و عالم ، لحظات لقای پروردگار و لحظات رقص من در برابر مرگ باید زیبا باشد . ))

 

در راه تو

من مسئولیت تام دارم که در مقابل شداید و بلایا بایستم ، تمام ناراحتی ها را تحمل کنم رنجها را بپذیرم ، چون شمع بسوزم و راه را برای دیگران روشن کنم .

ای خدا، من باید از نظر علم از همه برتر باشم تا مبادا که دشمنان ، مرا از این راه طعنه زنند . باید به آن سنگ دلانی که علم را بهانه کرده و به دیگران فخر می فروشند ثابت کنم که خاک پای من هم نخواهند شد . باید همه آن تیره دلان مغرور و متکبر را به زانو در آورم ، آنگاه خود خاضع ترین و افتاده ترین فرد روی زمین باشم .

ای خدای بزرگ ، این ها که از تو می خواهم چیزهائیست که فقط می خواهم در راه تو به کار اندازم و تو خوب می دانی که استعداد آن را داشته ام .

تو ای خدای من ، می دانی که جز راه تو و کمال و جمال تو آرزویی ندارم ، آنچه می خواهم آن چیزی است که تو دستور داده ای و می دانی که عزت و ذلت به دست توست و می دانم که بی تو هیچ ام و خالصانه از تو تقاضای کمک و دستگیری دارم .

                      شهید دکتر چمران


 
comment نظرات ()
 
دفاع مقدس
نویسنده : محمد سعید رضائی - ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۳
 
دفاع مقدس
31 شهریور 1359 با حمله هوایی عراق به چند فرودگاه ایران و تعرض زمینی همزمان ارتش بعث به شهرهای غرب و جنوب ایران، جنگ 8 ساله حکومت صدام حسین علیه ایران آغاز شد. این جنگ 19 ماه پس از پیروزی انقلاب اسلامی و چند روز پس از آن اتفاق افتاد که صدام پیمان الجزایر را در برابر دوربین‌های تلویزیون بغداد پاره کرد. صدام در نطقی با تأکید بر مالکیت مطلق کشورش بر اروند رود (که وی آن را شط‌العرب نامید) و ادعای تعلق جزایر ایران به «اعراب» جنگ را در زمین، هوا و دریا علیه ایران آغاز کرد.
این جنگ در حالی شروع شد که مردم ایران دوران نقاهت پس از انقلاب را می‌گذراندند و طبعاً به بازسازی کشور و آرامش و سازندگی می‌اندیشیدند. نیروهای مسلح نیز به دلیل آن که انتظار جنگ را نداشتند، از آمادگی چندانی برای رویارویی در یک نبرد بزرگ برخوردار نبودند. به همین دلایل، نظامیان عراق در ماههای اول پس از شروع حمله، موفق شدند چند شهر مرزی را در غرب و جنوب ایران تصرف کنند.
علل آغاز جنگ
گرچه صدام حسین در ساعات میانی 31 شهریور و پیش از صدور فرمان حمله به ایران، موضوع اختلافات مرزی را دلیل وقوع جنگ عنوان کرد، اما حتی خود او نیز می‌دانست این جنگ مرحله اجرایی نقشه برنامه‌ریزی شده، هدفمند و فرامنطقه‌ای است و دولت بغداد به دلیل اختلافات زمینی و دریایی خود با ایران، تنها داوطلب اجرای این نقشه شده است.
واقعیت این است که انقلاب اسلامی تنها سبب از بین بردن «جزیره ثبات غرب» در منطقه نشده بود، بلکه تمامی الگوها و هنجارهای مورد نظر غرب در خاورمیانه و خلیج فارس را بر هم زده بود. انقلاب اسلامی در برابر نظامهای لائیکی مورد نظر غرب در منطقه، با صراحت، احیاء مذهب را صلا می‌داد. علاوه بر آن قدرتهای بزرگ از این نگران بودند که ثبات مورد نظر آنان در خاورمیانه و همچنین جریان آرام و مطلوب نفت از خلیج فارس، با تثبیت انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی ایران به خطر افتد. به همین دلیل امریکا و اتحاد جماهیر شوروی ـ علیرغم اختلافات برخاسته از فضای جنگ سرد ـ در نارضایی از انقلاب اسلامی ایران موضع یکسانی داشتند.
جمهوری اسلامی ایران در طول یک سال و چند ماه قبل از وقوع جنگ تحمیلی، با فشارهای برون مرزی متعددی روبرو شد:
جنگ تبلیغاتی، سیاسی روانی؛ محاصره اقتصادی؛ بلوکه کردن دارایی‌های ایران؛ تهدیدات نظامی (مداخله نظامی در طبس و ...)؛ تحریف ماهیت انقلاب اسلامی در عرصه بین‌المللی؛ دامن زدن به تروریسم و ناامنی داخلی و حمایت از آن.
هدف از این اعمال، بدبین ساختن افکار عمومی جهان نسبت به انقلاب اسلامی، جلوگیری از شناسایی سیاسی جمهوری اسلامی و فراهم ساختن زمینه های جنگ علیه ایران بود. هدف این بودکه هرگونه برخورد با ایران، در عرصه بین‌المللی، اقدامی در جهت بازگرداندن ثبات و آرامش به منطقه ومطابق خواست جامعه جهانی جلوه کرده و توجیه پذیر باشد. هدف این بود که نگذارند نهضت امام خمینی (ره) به عامل تأثیرگذار در تعیین نظم استراتژیک جهان تبدیل شود.

 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
 



کد دعای فرج برای وبلاگ